شیرین زبون من
سلام نفس من
جونم برات بگه یه چیزایی میگی و یه کارایی میکنی که نگو . تو این ماه رمضون از ماه رمضون و افطار و سحر برات خیلی گفتم . تا سحر که با ما شب زنده داری میکنی و نمی خوابی و ظهر ها تا افطار با ما می خوابی .
دیروز قبل از افطار با بابایی رفتی بستنی و چیپس خریدی و اومدی خونه . چون همیشه عادت داری میای با من میخوری گیر داده بودی که مامان بیا بستنی بخور خلاصه از تو اصرار از منم انکار که من روزه ام نمی تونم بخورم تا اینکه خوردی و تموم شد و بعد افطار من بهت گفتم سبحان چیپست رو بیار با هم بخوریم مامانی ! که شما با قیافه حق به جانب گفتی نه نمیخواد تو روزه داری!و منو همچنان در کف چیپس گذاشتی.
امروزم وقتی مامان جون گفت من روزه دارم . شما گفتی : مث مامان بابام که روزه میگیرن ؟؟؟
تازگیا تنها چیزی که فکرت رو مشغول کرده اینه که کدوم ماشینها گاز میزنن کدوما بنزین و کدوما گازوییل . و بعد از اینکه بابا برات توضیح داده و شما یاد گرفتی اومدی به من توضیح بدی ....
سبحان : مامان ماشین کوچولوها مث ماشین بابایی پس (گاز) میزنن و بنزین اما ماشین بزرگا گازوگیر میزنن .
مامانی با ذوق : فدای حرف زدنت برم نفس من
چند روز پیش برات بیسکوییت گرفتم و تو ماشین میخوردی و داشتیم میرفتیم خونه مامان جون و چون من میدونستم خاله اونجاست گفتم باز بچه ها ببینن میخوان اینام کمه برای همین بهت گفتم بذار تو داشبورد ماشین بعد که از خونه مامان جون اومدیم بخور و وقتی علت رو خواستی و توضیح دادم موافقت کردی اما به محض ورود تو خونه مامان جون رو به خاله و بچه ها گفتی : من تو ماشینمون بیسکوییت دارم قایم کردم که شما نخورین !!!!! و مارو کلی خجالت زده کردی .
نفسم دوستت دارم یه دنیا ، عااااااااااشقتم


شیرین زبون من 

